تبليغاتX
از نفس افتاده

عزیزانمان یوتا و مهدی !

از درگذشت مرتضا بیش از آنکه دچار تاسف عمیقی بشویم یکه خوردیم . راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند بلکه بی هنگام ناپدید می شوند .

                                          آیدا و احمد شاملو


از نامه احمدشاملو به مهدی اخوان لنگرودی

+ نوشته شده توسط از نفس افتاده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 12:22 |
 

يک بار پس از يک سخنرانی ام در دوبلين، از من پرسيدند که نظرم درباره ی جنجال سازی بر سر سوءاستفاده های جنسی کشيشان کاتوليک چيست. پاسخ دادم که هر چند بی شک سوءاستفاده ی جنسی شنيع است، اما چه بسا زيان آن کمتر از آسيب های روانی درازمدتی باشد که با کاتوليک بارآوردن کودک به او تحميل می کنند. اين پاسخ فی البداهه به دل حضار نشست و موجب تشويق پرشوری شد (حضاری که البته روشنفکران ايرلندی بودند و نمی توان گفت نمايانگر کليت جمعيت کشور هستند). اما بعدها هنگامی به ياد اين اين ماجرا افتادم که نامه ای از يک زن آمريکايی حدوداً چهل ساله دريافت کردم. او درآن نامه نوشته بود که کاتوليک رومی بار آمده و در هفت سالگی اش دو اتفاق ناگوار برايش رخ داده است. نخست اينکه کشيش محله شان در خودرو اش از او سوءاستفاده ی جنسی کرده، و در همان اوقات هم يک کلاسی اش هم به مرگی دلخراش فوت کرده، و به جهنم رفته ، چون پروتستان بوده است. البته چون والدين اين زن کاتوليک بودند به او قبولانده بودند که هرکس که کاتوليک نباشد به جهنم می رود. نظر امروزی اين زن اين بود که از ميان اين دو سوءاستفاده ی کليسای کاتوليک از کودکان، يکی جسمی و ديگری ذهنی، دومی به مراتب بدتر است. به نوشته او:

دست مالی شدن توسط يک کشيش (از ديد يک بچه ی 7 ساله) فقط يک "اَخ" است اما خاطره ی رفيقی که به جهنم رفته ترس بی حدی ايجاد می کند. من هرگز به خاطر آن کشيش بی خواب نشدم–اما شب های زيادی را با اين ترس سر کردم که مردمی که دوستاشان داشته ام به جهنم رفته اند. اين ترس مثل بختک به جانم افتاده بود.

 

البته آزار جنسی که اين زن در بچگی در ماشين کشيش تحمل کرده در مقابل، گيريم، درد پسرکان دستيار مراسم که توسط کشيشان گا.ي.ي.ده شده اند نسبتاً ملايم بوده است. و امروزه کليسای کاتوليک به قدر سابق از جهنم حرف نمی زند. اما اين نمونه نشان می دهد که دست کم ممکن است که عواقب سوءاستفاده ی روانی از کودکان وخيم تر از سوءاستفاده ی جنسی از آنان باشد. می گويند که آلفرد هيچکاک، استاد بزرگ سينما و متخصص هنر ترساندن مردم، در حال رانندگی در جاده های سوئيس بود که ناگهان از پنجره ی ماشين به بيرون اشاره کرد و گفت :"اين ترسناک ترين منظره ايست که تا حالا ديده ام" و امتداد اشاره ی او، کشيشی بود که دست بر شانه ی پسرک خردسالی نهاده بود و با او صحبت می کرد. هيچکاک از پنجره ی ماشين به بيرون خم شد و فرياد زد: "فرار کن پسر جان! زندگی ات را نجات بده!"


                                                                                                         پندار خدا - ریچارد داوکینز

+ نوشته شده توسط از نفس افتاده در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 16:3 |
 

 متن زیر بخشی از مصاحبه ابراهیم گلستان است با مجله شهروند امروز ، که در آن به روایت رویارویی دکتر مصدق با آزموده می پردازد :

شما در دادگاه بودید ؟

بله ، وضع خاصی بود . یکی دو بار بعد از اینکه عکس ها را گرفتیم ما خبرنگارها را از دادگاه بیرون کردند. من رفتم پیش رئیس دادگاه – که یک سرلشگری بود – و گفتم : دستگاه من دستگاه عکاسی نیست . فلاش ندارد . دستگاه فیلمبرداری است و اگر این محاکمه فیلمبرداری نشود و در خارج نشان داده نشود ، فکر می کنند تمام این عکس ها و دادگاه قلابی بوده اما وقتی حرکت داشته باشد و در تلویزیون نشان داده شود ، قابل قبول می شود که دادگاهی بوده . برای همین من را از اتاق بیرون نکنید .من بدون اینکه سر و صدا بکنم و فلاش بزنم همین پایین تریبون شما ، رو به روی متهم می نشینم و فیلم می گیرم . بلند هم نمی شوم و کاری هم نمی کنم . قبول کرد . یادم می آید ... ناراحت کننده است واقعا ( صدایش می گیرد ) ناراحت کننده است . موقع تنفس رفتم نزدیکتر تا فیلم بردارم . سرش را روی میز گذاشته بود . نزدیک که رفتم ،  سرش را بلند کرد و من را دید و گفت : حال پاپا چطور است ؟ ( چند لحظه سکوت می کند ) گفت : برایش کاغذ بنویس اینطور که آنجا دستگاهش را آتش زدند حالا اینجا می خواهند مملکت را آتش بزنند ... آدم فوق العاده ای بود و این را که الان برایتان می گویم در هیچ کدام از کتاب هایی که درباره آن دادگاه نوشته اند ، نخوانده ام . شاید علتش هم این بوده که چون عجیب برای دستگاه آزاردهنده بود نگذاشته بودند . آن روز در لحظه ای که آن مردک آزموده ، خطابه اش را می خواند به یک آیه از قرآن رسید . مصدق هم سرش را روی دستش گذاشته بود مثل اینکه خواب است .آزموده به این آیه قرآن رسید و خواست رد شود ، مصدق همین طور که سرش روی دستش روی نیمکت بود گفت : آقا من نفهمیدم . تکرار بفرمایید . مرتیکه نمی خواست دوباره بخواند .

مصدق سرش را بلند کرد – فوق العاده بود واقعا – داد زد : شما می خواهید تقاضای اعدام من را بکنید ، من هم این را که خواندید نفهمیدم ، برایم معنی بکنید . او هم گفت : این آیه قرآن بود . مصدق گفت : آیه قرآن بود ، شما که می گویید من مسلمان نیستم باید ترجمه بکنید که چه هست . مرتیکه نمی توانست ترجمه کند . سواد نداشت . این خطابه را گویا ارسنجانی یا ابراهیم خواجه نوری برایش نوشته بود . رئیس دادگاه ناچار تنفس داد . بعد از چند دقیقه دادگاه دوباره تشکیل شد و آزموده از چند سطر پایین تر از آنجایی که خوانده بود ، شروع به خواندن کرد . مصدق هم سرش را روی دستش گذاشته بود . وقتی دوباره به آن آیه قرآن رسید مصدق سوال را تکرار نکرد . آزموده باز آیه را خواند . مصدق بی اینکه سرش را بلند کند ، گفت : " نطقت را بخوان آقا . من هم در وقت تنفس رفتم معنی اش را پرسیدم ." فوق العاده بود .

 

+ نوشته شده توسط از نفس افتاده در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 11:27 |

روژه لوكنت همین طور كه گیلاس كمال را پر می‌كرد پرسید: «شما گفتید در آنجا‌ یك مبارز بودید،‌ یعنی اسلحه دست‌تان می‌گرفتید؟»

كمال در تله افتاده بود. هرگاه شمایل كسی را می‌كشید ‌این او بود كه طرف مقابل را راه می‌برد. «بنشیند روی آن صندلی، لطفاْ؛ رو به ‌این طرف. سرتان را به همین حالت نگه دارید.» همان‌ یكی دو فرمان اول كافی بود تا كسی كه می‌نشست روی صندلی خودش را بی‌پناه‌تر‌ین موجود روی زمین احساس كند؛ مجرمی ‌كه نوری خیره كننده روی گناهانش پرتو افكنده. و كمال، مثل عقابی، خیره می‌شد به او؛ طوری كه انگار سر تا پای او را از اندام‌هایی ساخته‌اند بی‌قواره و ناساز. پس، كسی كه نشسته بود روی صندلی خودش را برهنه حس می‌كرد و، شرمگین از ‌اینهمه ‌ایراد، منتظر می‌شد تا‌ این خدای پر هیبت همه‌ی آن اندام‌های ناساز را درهم بریزد و از نو بیافریندش به زیبایی و به كمال. و حاصل كار؟ همین بی تاب و هیجان زده‌اش می‌كرد؛ و از او بچه‌ای می‌ساخت حرف شنو كه به هر چیزی تن می‌داد مبادا‌ این خدا را برنجاند و او، به انتقام، ‌یك دستش را درازتر از دست دیگر بكشد‌ یا چشمانش را چپ بكند. غریقی می‌شد كه به هر تخته پاره پنجه می‌انداخت تا در خلاء بی‌انتهایی كه احاطه‌اش كرده بود بیش از ‌این فرو نرود. و چه تخته پاره‌ای دم دست‌تر از سخن گفتن؟ خوب كه در ‌این چاه بی انتها فرو می‌رفت، كمال تخته پاره را دم دستش می‌افکند. و غریق، چنگ می‌انداخت، با ولع، به ‌این آخرین رشته‌ای كه هنوز پیوندش می‌داد به زندگی. اما روژه لوكنت دُم به تله نمی‌داد، سهل است، حالا او بود كه كمال را برهنه می‌كرد. گیلاس شرابش را بالا برد و همانطور كه با حركت دست نشان می‌داد به سلامتی او می‌نوشد، گفت: «شما را اذیت كردم. فراموش كنید.»

كمال گیلاسش را بالا برد، خنده‌ای كرد و گفت: «سوال سختی كردید.»

ـ بله سوال سختی‌ست. می‌دانید، هیچ دینی به اندازه‌ی اسلام برای به كرسی نشاندن خودش مبارزه نكرده است. درافتادن با چنین دینی آسان نیست.

ـ یعنی می‌گویید باید تسلیم شد؟

ـ من نمی‌گویم. شما خودتان تسلیم شدید! به میل خودتان!

پلك‌های كمال، مثل بال‌های حشره‌ای پای در بند، شروع كرد به زدن. حس می‌كرد حالا‌ این روژه لوكنت است كه شمایل او را می‌كشد. از همان اولین برخورد، دیده بود كه در وجود او چیزی هست متفاوت با دیگران. و همین ته دلش را خالی می‌كرد. می‌ترسید نتواند آن طور كه انتظار می‌رفت كار خود را بكند. وقتی شروع می‌كرد با همان «نخستین تصویر» شروع می‌كرد. همین طور كه حرف دامنه می‌گرفت، كسی كه روی صندلی نشسته بود تكه تكه پوششی از خود جدا می‌كرد. هر چه او برهنه تر می‌شد، دامنه‌ی تغییرات شمایل هم، مثل عكسی كه ظاهر شود، شدیدتر می‌شد؛ طوری كه حاصل كار، اغلب، ربطی نداشت به چیزی كه کمال در اول كشیده بود. ‌ای بسا آدم شجاع كه به آخر بزدل از كار درآمده بود و ای بسا زیبارو كه زشت. و حالا، خودش را می‌دید عریان، نشسته روی صندلی‌ای مقابل او!

ـ بله من به میل خودم تسلیم شدم!

ـ كار عاقلانه‌ای كردید. می‌دانید، وقتی با كسی طرف هستید كه به چیزی كه از آن دفاع می‌كند اعتقاد ندارد، بهتر است محتاط باشید. هزار سال است كه ‌این مردم دهل می‌زنند و با علم و كتل اسبی را می‌برند تا اگر حضرت ظهور كرد سوار آن بشود. اما به شما قول می‌دهم كه اگر همین فردا ظهور كند، ‌اینها اول از همه ببرند و آنقدر شكنجه‌اش بدهند تا اقرار كند كه عامل آمریكاست. بعد هم می‌گذارندش سینه‌ی دیوار. و مگر نكردند؟ سید علی محمد باب را كه ادعای امامت داشت به همراه عده‌ای بستند به چوبه ‌ی تیر تا اعدامشان كنند. تفنگ‌ها شلیك كردند. وقتی دود و غبار فرو نشست، دیدند همه‌ی آنهایی را كه همراه او بسته بودند به تیر، افتاده‌اند به خاك اما او غیب شده و جز طناب پاره شده‌اش چیزی نمانده است. خب، من اگر جای آنها بودم همانجا‌ ایمان می‌آوردم. گلوله بجای آنكه به او بخورد تصادفاْ خورده است به طناب؟ خب چه بهتر! مگر معجزه و كرامت غیر از ‌این است؟ اما آنها چه كردند؟ رفتند و او را كه در عمارتی همان اطراف پنهان شده بود پیدا كردند و دوباره اعدامش كردند.

ـ اما ‌اینهایی كه در زندان‌ها شلاق می‌زنند با اعتقاد می‌زنند! و بدبختی در همین‌جاست. شكنجه‌گر رژیم قبلی به چیزی اعتقاد نداشت. تا یك جایی وحشیگری می‌كرد. وقتی می‌دید سر اعتقادت ‌ایستاده‌ای احساس حقارت می‌كرد و برایت احترام قائل می‌شد. اما شكنجه‌گر ‌این رژیم هر چه تو معتقدتر باشی بیشتر بر سر غیرت می‌آید تا نشان بدهد كه اعتقادش از تو كمتر نیست.

سكوتی سنگین نشت كرد تا آنسوی پرده‌های خاكستری ‌‌اتاق. روژه لوكنت با حیرت نگاه می‌كرد به او.

كمال با صدایی كه انگار از گلویی مجروح بیرون می‌آمد گفت: «می‌دانید، آن رژیم به بهشت و جهنم اعتقاد نداشت. اما‌ این ‌یكی، خودش خالق جهنم است. هزار وچهارصد سال هم فرصت داشته تا آن را ورز بدهد. پس آن تصوری را كه از جهنم داشت روی زمین پیاده کرد.

                                                                                                                           

                                                                                                                        چاه بابل - رضا قاسمی

 
+ نوشته شده توسط از نفس افتاده در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 14:47 |
همیشه خواندن نظرات نویسندگان ، روشنفکران ، متفکران ، ادیبان ، سیاستمداران و کلا چهره های مطرح ، در مورد صادق هدایت برایم جذاب بوده است . از علی شریعتی که می نویسد : " مگر نمی گویند که قسط زندگی را ممکن کرده است ، آسان کرده است ؟ ! وای که چه غبطه ای می خورم به حال خوششان و چه افسوسی به حال بد این هموطن دردمند من که چند گامی دورتر از من در گوشه این پرلاشز غمگین خفته است . چرا قسط زندگی او را ممکن نکرد و به همین دردها خوره گرفت و ..." . تا فریدون آدمیت . از ابراهیم گلستان تا احمد شاملو . زمانی هم می خواستم که این نظرات را تایپ کنم و در وبلاگ بگذارم و جالب اینجا بود که اکثر آنها از انسانیت و روح بزرگ و انسانی هدایت یاد کرده اند . تا این که چند روز پیش نظر فیلسوف علم و اخلاق ! حضرت استاد شهید مرتضی مطهری را هم درباره هدایت دانستم . ف.م.سخن در مطلبی در گویا نیوز نظر او را هم در مورد هدایت بزرگ نوشته است که برای استفاده دوستان و دور زدن فیلتر در اینجا می آورم ، بخوانید :

"

از قديم گفته اند پشتِ سرِ مرده بد نگوييد، و احترام اش را حفظ کنيد، و حتی اگر انسان خوبی نبوده فاتحه ای نثار روح اش کنيد و از خدا بخواهيد که او را ببخشد و بيامرزد. اما اين پند و اندرزها ظاهرا شامل همه کس نمی شود و به بعضی ها می شود بعد از مرگ هم اهانت کرد. يکی از آن ها، همين صادق هدايت خودمان است، که مرده و زنده اش با هم فرقی ندارد و از بدو شناخته شدن تا همين امروز از مخالفان اش فحش خورده است و بد و بيراه شنيده است.

حين مطالعه ی جلد پانزدهم مجموعه آثار مرحوم آقای مطهری به اين جملات رسيدم و ديدم که ايشان هم صادق خان را از محبت خود بی نصيب نگذاشته است:

"اينهاست که يک سلسله فيلسوفان بدبين و به اصطلاح «گريان» به وجود آورده. و مسئلهء خودکشی که در قديم مطرح بوده است و امروز هم گاهی مطرح می شود که اصلاً خودکشی آيا يک کار منطقی است يا منطقی نيست، از نظر اين افراد کار منطقی است... در عصر ما هم می دانيم اين فکرها وجود داشته، در ميان غربيها وجود داشته و در ميان شرقيها هم وجود داشته، و اين مردک، صادق هدايت، پيام آور اين پيام بود، اين فکر را تبليغ می کرد و هميشه در نوشته هايش آن چهره های زشت زندگی را مجسم می کرد، همهء زندگی را مثل لجنزاری مجسم می کرد که جز لجن و گنديدگی چيز ديگری در آن وجود ندارد و يک عده کرمهايی در اين لجن به نام «انسان» دلشان را خوش کرده اند و دارند به همين زندگی کثيف خودشان ادامه می دهند. خودکشی را تبليغ می کرد. آخر خودش هم تحت تاثير حرفهای خود قرار گرفت و خودش را در سال ۱۳۲۰ کشت، و چقدر جوانهايی در ايران که تحت تاثير کتابهای او قرار گرفتند و خودکشی کردند..." (مجموعه آثار استاد شهيد مطهری، جلد ۱۵، جلد دوم از بخش تاريخ، چاپ سوم، اسفند ۱۳۸۶، صفحات ۹۹۹ و ۱۰۰۰).

اولا آقايان تدوين کننده ی مجموعه آثار آقای مطهری تاريخ خودکشی هدايت را تصحيح کنند چون ايشان در سال ۱۳۳۰ به زندگی اش خاتمه داده است نه ۱۳۲۰. ثانيا کاش آقای مطهری به جای گرفتن انگشت اتهام به سوی صادق هدايت، از "مردک"هايی سخن می گفتند که زندگی را تبديل به لجنزاری کرده اند که انسان ها "مجبورند" مانند کرم در آن بلولند و به يک زندگی کثيف و پر از دروغ و فساد ادامه دهند. ثالثا جوان های ايرانی، و حتی خود آقای هدايت اگر گرفتار زندگی کثيف و پر از دروغ و حيله و نيرنگی که "مردک"های واقعی برای آن ها ساخته بودند نبودند، هرگز خودکشی نمی کردند و هزار اثر تشويق کننده به خودکشی و ستايشگر مرگ هم که نوشته می شد، کم ترين تاثيری بر خواننده نمی گذاشت. و آخر اين که گيرم فرمايش استاد صحيح، فرمايش استاد متين، فرمايش استاد مستدل، به کار بردن کلمه ی اهانت آميز مردک، آن هم خطاب به کسی که دست اش از دنيا کوتاه است و امکان پاسخ‌گويی ندارد برای چه؟

سخن مان را با نظر استاد بزرگ، علی اکبر دهخدا در باره ی "مردک" مورد اشاره ی آقای مطهری خاتمه می دهيم:

"...صادق نابغهء از نوابغ جهانی است و بتازگی فرانسويان بعظمت مقام وی پی برده و ميتوان گفت که در آن مملکت کمتر کسی از اهل ادب هست که با نظر تحسين و اعجاب در اين داهيهء ايرانی بيند و ببزرگی فکر و روح او اعتراف نکند." (لغت نامه دهخدا، ذيل ماده صادق هدايت)."


+ نوشته شده توسط از نفس افتاده در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 10:34 |

بارپَرَستی

 

يکی از نکات بسياری که گروه مونتی پيتون در فيلم کمدی زندگی برايان 212 کشف می کند ، سرعت فراوان رشد آئين های جديد است. اين آئين ها می توانند تقريباً يک شبه ظاهر شوند و به صورت جزئی از فرهنگ درآيند، و نقش چيره و نگران کننده ای ايفا کنند. يکی از مشهورترين نمونه های واقعی ايجاد آئين های جديد، "بارپرستی" 213است که در جزاير ملانزی اقيانوس آرام و گينه ی نو پديد آمد. کل تاريخ برخی از اين فرقه های بارپرست، از آغاز تا انقراض، هنوز در خاطره ی بعضی زنده مانده است. برخلاف آئين عيسی، که ريشه هايش به طور موثق قابل رديابی نيست، در مورد فرقه های بارپرست کل ماجرا پيش چشمان ماست (هر چند خواهيم ديد که حتی در اين مورد هم برخی جزئيات مفقود شده اند). جالب اينجاست که تقريباً به يقين می توان حدس زد که آئين مسيحيت هم به شيوه ای مشابه شروع شده و به سرعت گسترش يافته است.

منبع اصلی من در مورد بارپرستی، کتاب ديويد اتِنبورو با عنوان کنکاش در بهشت 214 است که او با مهر بسيار به من اهدا کرده است. همه ی اين فرقه های بارپرست، از نخستين شان که در قرن نوزدهم شکل گرفت تا روايت مشهورتری که درست پس از جنگ دوم جهانی ايجاد شد، با الگوی يکسانی پديد آمده اند. چنين می نمايد که در همه شان ساکنان اين جزاير مسحور ابزار و آلات شگفت انگيز مهاجران سفيدپوست مانند کارمندان اداری، سربازان و ميسيونرها شدند. چه بسا آنان قربانی قانون دوم آرتور سی کلارک شده باشند که در فصل 2 ذکر کردم: " هر فنآوری به قدر کافی پيشرفته از معجزه تميزدادنی نيست."

جزيره نشينان متوجه شدند که هيچ يک از اين اسباب و آلات عجيب و غريب را خود سفيدپوستان مهاجر نمی سازند. وقتی دستگاهی نياز به تعمير پيدا می کرد، آن را از طريق بندر می فرستادند و دستگاه جديد را به صورت "بار" [کارگو] توسط کشتی، يا بعدها هواپيما، به جزيره می رسيد. بوميان هيچ گاه نديده بودند که سفيدپوستی چيزی را تعمير کند، هرگز هم نديده بودند که سفيد پوستی کار مفيدی انجام دهد (پشت ميز نشتن و کاغذبازی کردن از نظر آنان مناسک مذهبی سفيدپوستان محسوب می شد، نه کار). پس انديشيدند که "بار" بايد منشائی فراطبيعی داشته باشد. به علاوه، بعضی حرکات سفيدپوستان هم انگار مؤيد آن بود که دارند فرايضی مذهبی به جا می آورند.

آنان برج هايی می ساختند و سيم هايی به آن وصل می کردند؛ می نشستند و به صدای جعبه های کوچکی گوش می دادند که نورانی بود و صداهای عجيبی از آن در می آمد؛ مردم بومی را وامی داشتند که لباس های همسان بپوشند، و يک جور مرتبی قدم بزنند – و مشکل بتوان کاری بيفايده تر از اين پيدا کرد. و بعد بوميان به کشف اين راز نائل آمدند. اين کارهای غيرقابل فهم سفيدپوستان، مناسکی بود که آنان برای رضای خدايانی که برايشان بار می فرستادند انجام می دادند. اگر بوميان هم بار می خواستند، پس بايد همان کارها را می کردند.

جالب اينکه آئين های بارپرستی به طور جداگانه در جزايری ايجاد شد که هم از لحاظ جغرافيايی و هم از لحاظ فرهنگی بسيار دور از هم بودند. به قول ديويد اَتِنبورو:

مردم شناسان متوجه شدند که دو آئين بارپرستی در کالدونيای نو، چهار تا در جزاير سليمان، چهار تا در فيجی، هفت تا در هبريدس نو، و بيش از پنجاه تا در گينه ی نو پديده آمده است. اغلب اين آئين ها کاملاً مستقل و غيرمرتبط با هم بوده اند. اغلب اين اديان مدعی بودند که در روز قيامت، مسيحايی بار نهايی را خواهد آورد.

رشد مستقل اين همه آئين مستقل اما مشابه، نشانگر ويژگی يکنواختی در کليت روانشناختی آدمی است.

يک فرقه ی مشهور بارپرست که در جزيره ی تانا واقع در هبريدس نو شکل گرفته (و از سال 1980 وانواتو

ناميده می شود) هنوز باقی است. اين فرقه حول يک شخصيت مسيحايی به نام جان فروم شکل گرفته است. اسناد دولتی نشان می دهد که اولين بار در حوالی سال 1940 از جان فروم نام برده شده است، اما حتی در مورد اسطوره ای به اين تازگی هم به يقين معلوم نيست که چنين کسی واقعاً وجود داشته است. مطابق يکی از روايات، او مرد کوتاه قامتی بوده که صدای رسا و موهای زال داشته، و کتی با دکمه های درخشان می پوشيده است. او غيبگويی های عجيب و غريبی کرده و از خود بسيار مايه گذاشته تا مردم را عليه ميسيونرها بشوراند. عاقبت جان فروم نزد نياکان اش بازگشته، اما پيش از عزيمت وعده داده که دوباره پيروزمندانه مراجعت خواهد کرد و بارهای زيبا خواهد آورد. از جمله ی غيبگويی های او، انذار طوفان مهيبی بوده که: "پس از آن کوه ها با خاک يکسان و دره ها انباشته از لای خواهند شد؛ پيران، جوانی از سر خواهند گرفت و بيماری ناپديد خواهد شد؛ سفيدپوستان از  جزيره رانده می شوند و هرگز باز نخواهند گشت؛ و باری چنان بزرگ خواهد رسيد که هر کس هر قدر بخواهد ازآن سهم می برد.

{{مقايسه کنيد با سِفر اشعياء [عهد عتيق] 40:4 : "دره ها برفراز، و کوه ها پست خواهند گشت." اين شباهت لزوماً نشانگر يک ويژگی بنيادی در روان آدمی، يا " ناخودآگاه جمعی" يونگی نيست. اين جزاير مرکوب ميسيونرها بوده اند.}}

برای دولت، نگران کننده ترين پيشگويی جان فروم اين بود که هنگام ظهور مجدد خود، يک نوع کنياک جديد همراه خواهد آورد که روی برچسب بطری آن، تصوير نارگيل نقش بسته است. پس مردم بايد از شر پول رايج سفيدپوستان خلاص شوند. اين عقيده موجب شد تا در سال 1941 مردم دست از کار کشيدند و همه ی پول هايشان را صرف باده گساری کردند؛ اقتصاد جزيره جداً آسيب ديد. اداره ی مستعمرات زعمای اين فرقه را دستگير کرد اما هيچ چيز نتوانست باعث زوال فرقه شود، و کليساها و مدارس ميسيونری متروک شدند.

کمی بعد، اين آموزه رواج يافت که جان فروم پادشاه آمريکاست. از قضا، سربازان آمريکايی هم در همان اوقات به حوالی هبريدنس نو رسيدند و اهالی جزيره با شگفتی تمام ديدند که در ميان اين سربازان سياهپوستانی هم هستند که مانند خود جزيره نشينان فقير نيستند. بلکه به قدر سربازان سفيدپوستِ همراهِ بار، پولدار هستند. حيرت و هيجان کل جزيره ی تانا را درنورديد.

انگار هر روز، روز قيامت شده بود. همگان خود را آماده ی ظهور جان فروم کرده بودند. يکی از زعمای قوم گفت که به زودی جان فروم با هواپيما از آمريکا سر می رسد. صدها نفر مشغول پاکسازی بيشه زار وسط جزيره شدند تا باندی برای فرود هواپيمای او فراهم کنند.

برج مراقبت اين فرودگاه را هم از نی بامبو ساختند و کسانی را به عنوان "متصديان برج مراقبت" گماردند. برای اين مراقبان هدفون هايی چوبی قلابی ساختند و بر روی "باند" هواپيماهايی قلابی گذاشتند تا مثل تله ی پرنده گيری عمل کنند و هواپيمای جان فروم را بنشانند.

ديويد اَتِنبرو جوان در دهه ی 1950 همراه با فيلمبرداری به نام جفری مالينگان با قايق راهی اين جزيره شد تا در مورد بارپرستی تحقيق کند. آنان شواهد فراوانی در مورد اين دين جمع آوری کردند و سرانجام با کاهن بزرگ اين قوم، که مردی به نام نامباس بود آشنا شدند. نامباس مسيح موعود را به اسم کوچکِ جان صدا می زد، و مدعی بود که مرتب، توسط "راديو" با او در تماس است. اين ("راديوی مال جان") يک پيرزن بود که يک سيم برق دور کمرش پيچيده بودند و در حالت نشئه سخنان نامفهومی زمزمه می کرد، که نامباس آنها را به عنوان سخنان جان فروم تعبير و تفسير می کرد. نامباس مدعی بود که از پيش می دانسته که اَتِنبورو به ديدارش خواهد آمد، چون جان فروم از طريق "راديو" اين موضوع را به او اطلاع داده است. اَتِنبورو درخواست کرد تا "راديو" را به او نشان دهند اما (معلوم است که) اين خواسته مورد قبول واقع نشد. او حرف را عوض کرد و از نامباس پرسيد آيا او جان فروم را ديده است يا نه:

نامباس با قوت سر تکان داد. "من خيلی خودش رو ديدن."

"چه شکليه؟"

نامباس با انگشت به من زد و گفت: "اون مثل شما. اون صورتش سفيده. او بلنده قده. اون جنوب آمريکای دور زندگی کرد."

اين شرح با اسطوره ای که پيشتر در مورد جان فروم ذکر کردم، که آدمی است کوتاه قد، تناقض دارد. اسطوره ها اين چنين تکامل می يابند.

به اعتقاد بوميان، جان فروم يک روز 15 فوريه ظهور می کند، اما سال ظهورش معلوم نبود. هر ساله روز 15فوريه مؤمنان به جان فروم برای انجام مراسم مذهبی گرد هم می آيند تا ظهور او را خوشامد گويند. او تاکنون ظهور نکرده است، اما مؤمنان نااميد نشده اند. ديويد اَتِنبرو به يکی از اين مؤمنان به نام سام گفت:

"اما سام، الآن نود سال از زمانی که جان گفته برمی گردد گذشته. او مرتب قول می دهد، اما نمی آيد.

آيا نود سال انتظار زمان درازی نيست؟"

سام چشم از زمين برداشت و به من نگاه کرد. "اگر شما می تونيد دو هزار سال منتظر عيسی مسيح باشيد، و اون نياد، من هم می تونم بيشتر از نود سال منتظر جان باشم."

رابرت باکمن در کتاب آيا می توانيم بدون خدا نيک باشيم؟ 215 همين پاسخ ستودنی را از قول يکی ديگر از مؤمنان جان فروم نقل می کند، که چهل سال پس از ملاقات اَتِنبورو در جواب يک روزنامه نگار کانادايی گفته بود.

در سال 1974 ملکه ی انگلستان و پرنس فيليپ به ديدن اين منطقه رفتند، و در پی اين ديدار، پرنس هم وارد اسطوره های يکی ديگر از فرقه های جان فروم شد ( باز می بينيد که چگونه جزئيات اساطير اديان می توانند به سرعت تغيير کنند). پرنس اسطوره ای، مرد خوش سيمايی است که در يونيفورم نيروی دريايی و با کلاهخود مرصّع تصوير می شود، و با توجه به فرهنگ جزيره که خدايان مؤنث را برنمی تابد، شايد جای شگفتی نباشد که پرنس به اين مقام عظما دست يافته و نه ملکه.

من نمی خواهم آئين بارپرستی در جنوب اقيانوس آرام را زيادی بزرگ جلوه دهم. اما بايد گفت که بارپرستی يک نمونه ی معاصر جالب است که سربرآوردن اديان از هيچ را نشان می دهد. اين آئين به ويژه گويای چهار درس درباره ی منشاء اديان به طور کلی است، که در اينجا به اختصار به آنها اشاره می کنم. نخست، سرعت خيره کننده ی شکل گيری آئين هاست. دوم سرعت زوال خاطره ی منشاء شکل گيری دين است: اگر جان فروم واقعاً وجود داشت، بايد در خاطر زندگان می ماند. اما حتی در مورد چنين پديده ی تازه ای، معلوم نيست که آيا چنين شخصی حقيقتاً وجود داشته يا نه. درس سوم، برگفته از ايجاد آئين های بارپرستیِ مستقل از هم در جزيره هاست. بررسی نظام مند شباهت های اين آئين ها، می تواند گويای حقايقی درباره ی روان انسان و استعداد دينداری بشر باشد.

چهارم، آئين های بارپرستی نه تنها به هم شباهت دارند، بلکه شبيه دين های قديمی تر نيز هستند. مسيحيت و ديگراديان باستانی که امروزه جهانگستر شده اند ابتدا آئين هايی محلی مانند فرقه ی جان فروم بوده اند. در واقع، به گفته ی محققانی مانند گزا وِرمِس، استاد مطالعات يهودی در دانشگاه آکسفورد، عيسی تنها يکی از چندين چهره ی فرهمندی بوده که در آن دوران در فلسطين می زيسته اند و در موردشان اسطوره پردازی شده است. اما آن آئينهای ديگر از ميان رفتند. با اين نگرش، آئينی که ماندگار شد، همانی است که امروزه با آن مواجهيم. و با گذر قرون و اعصار، هر چه بيشتر صيقل خورد تا به شکل يک نظام پيچيده – يا مجموعه ی واگرايی از نظام های هم ريشه – درآمد که امروزه بر بخش های بزرگی از دنيا غلبه يافته است (اگر دوست داريد می توانيد اين فرآيند را انتخاب ممتيک بخوانيد؛ و اگر دوست نداريد که هيچ). مرگ چهره های فرهمند مدرن مانند هايله سلاسی، الويس پريستلی و پرنسس دايانا مجال ديگری برای مطالعه ی خيزش سريع آئين ها و تکامل ممتيک پيامد آنها فرآهم می کند.

212. The Life of Brian

213 . cargo cults

214. Quest in Paradise ; David Attenboroug

215. Can We Be Good without God? , Robert Buckman

 


بخشی از کتاب "پندار خدا " - اثر ریچارد داوکینز

+ نوشته شده توسط از نفس افتاده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 10:51 |

افشین قطبی دیشب در برنامه ی 90 بخش کوچکی از کارشکنی ها و فشارها در تیم پرسپولیس را در این فصل به صورت غیر مستقیم بیان کرد . او گفت اگر بخواهم احساسی عمل بکنم همین الان قرارداد سفید امضا می کنم . روند قربانی کردن مردان بزرگ در فرهنگ ایرانی سابقه ای شاید هزاران ساله داشته باشد . به نظر می رسد اگر قطبی بخواهد و بتواند در آسیا قهرمان شود ، محبوبیت او چندین برابر خواهد شد و پای خیلی ها از پرسپولیس بریده. بنابراین به نظر می رسد بودن او در پرسپولیس با سدهای بتونی روبرو خواهد شد . آیا کسی در منچستر به دلیل بزرگی و اقتدار و محبوبیت فرگوسن از حسادت به خود می پیچد ؟

گوشه هایی از تنهایی افشین قطبی در ایران را در این لینک بخوانید :

http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/202.htm

 

قطبي همچنان خوشبين است؛ «باور نمي کنم، مگه ميشه براي من بازي نکنند، «بله، ميشه.»، «يعني، دوست دارند من اخراج بشم؟»، «بله، در ايران اين چيزها هست.» افشين قطبي با شک و تعجب از خبرنگار نزديکش مي پرسيد و جواب قاطعانه مي گرفت؛ «بله، دارند توطئه مي کنند. چيزي که اينجا عجيب نيست

روزي که نام شيث، آقايي، نيکبخت و ماماني را براي اخراج از تيم به کاشاني داد، برگشت، از خوش بيني هميشگي اش برگشت. مثل بقيه بدبين شد؛ «به خيلي چيزهاي اينجا عادت کردم. به چاکرم، نوکرم گفتن. به ماچ و بوسه قبل از هر بازي

...

اما عمق عادتش در يک خاطره مشخص مي شود. «تلفن خانه زنگ خورد. کاشاني بود. گفت؛ کجايي؟ گفتم؛ بيرونم. گفت؛ پس چه جوري تلفن رو جواب دادي؟، گفتم؛ ببخشيد. انگار دارم به دروغ گفتن عادت مي کنم، آره، مثل اينکه دارم عادت مي کنم.» کاشاني قبل از گرفتن شماره خانه قطبي، به موبايلش زنگ زده بود؛

...

آن طرف خط پدر فوتبال نويس هاست؛ «بله، اينکه تعجب ندارد. تو بايد مواظب استيلي باشي.» همان زمان استيلي هم صحبت مي کند، با خبرنگار نزديکش؛ «اين هم يک برانکوست. زمان بلاژويچ هيچ کس باور نمي کرد اين برانکو سرمربي ايران بشه اما شد. حالا هم يک آناليزور آمده پرسپوليس، شد امپراتور. خيلي خنده داره واقعاً. آقا امپراتور شده“»،

...

به نود. عادل فردوسي پور از آينده پرسپوليس مي پرسد؛ لپ تاپ افشين باز مي شود؛ «بله، ما بايد combination فوتبال بازي کنيم. ما قلب شير داريم، «مي بينيد ما چه ديوونه يي رو هر روز تحمل مي کنيم. کانال 3 رو بگير، ببين افشين امپراتور چي ميگه.» ستاره پرسپوليس «ن.و.» خبر را به دوستان و چند خبرنگار مي رساند؛ «کانال 3 رو بگيريد، ببينيد ما هر روز با چه ديوونه يي سروکله مي زنيم

...

قطبي به خانه رسيده، به وايت بورد زل مي زند. بلند مي شود، به وايت بورد مي رسد. همه مهره ها را برمي دارد، پرت مي کند. به ميز کارش برمي گردد. زل مي زند به وايت بورد. سفيد سفيد است.

+ نوشته شده توسط از نفس افتاده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 10:19 |

به ياداپريم اسحاق
نقشي از صراحت پرجرات بود

ابراهيم گلستان

اپريم وصيت کرده بود در مراسم تدفينش تنها موسيقي باخ، موتسارت، بتهوون و پوچيني نواخته شود و خطابه تدفين را ابراهيم گلستان بنويسد و ايراد کند. متن زير ترجمه خطابه گلستان در مراسم تدفين اوست.

---

دکتر اپريم اسحاق روز 24 نوامبر 1998 پس از دوره کوتاه بستري بودن در بيمارستان نفيلد در آکسفورد از سرطان درگذشت. بيماري او دير تشخيص داده شده بود. چون سرشادي فطري، پرکاري فکري و توانايي جسمي او جاي شک بردن به تندرستي او نگذاشته بود و ضعف تدريجي سرطان را پنهان کرده بود تا وقتي که فهميدند به سرطان گرفتار است. بيماري کار خود را کرده بود و در کمتر از يک ماه مرگ او را آورد.

اپريم در ششم نوامبر 1918 در اروميه به دنيا آمده بود. از اين قرار سه هفته پيش از مرگ به سن 80 سالگي رسيده بود. در جشن تولدش کسي از سرطان او خبر نداشت. دوران کودکي را در اروميه بود، براي دبيرستان به تهران آمد و در امتحانات نهايي شاگرد اول تمام تهران شد. در دبيرستان معلم مورد علاقه او دکتر تقي اراني بود. اپريم پايان نامه تحصيلي دکتراي خود را «درباره نظريه پولي مکتب اقتصاد کمبريج» نوشت.

اپريم در سال هايي که با رتبه Fellow در آکسفورد استاد بوده که اين رتبه مسوول اداره امور دانشگاهي نيز هست، براي تدريس دوره هايي را در دانشگاه هاي بوئنوس آيرس (آرژانتين) و کانبرا (استراليا) به تعليم گذراند و همچنين کارهاي تحقيقاتي و عملي در هند، پاکستان، سريلانکا، تايلند و فيليپين انجام داد. او همچنين مشاور چندين بانک و از آن جمله در ايران (بانک توسعه صنعتي بالاخص) بود. در اوايل دهه 80 مشاور عالي مديرکل سازمان ملل در کار برگزاري کنفرانس شمال - جنوب شد. در سال 1986 از استادي دانشگاه بازنشسته شد اما به کار در انستيتوي مطالعات آماري آکسفورد ادامه داد. همچنين مدتي براي تدريس در دانشگاه چين در آن کشور بود.

از کارهايش مقاله هاي بسياري است در نشريه هاي گوناگون (تايمز، گاردين و...) و همچنين مطالعه و تهيه قسمتي از برنامه هاي حزب کارگر انگلستان. از کتاب هايي که نوشته بايد «از مارشال تا کينز» را نام برد. همچنين از يک دوباره نويسي مفصل از پايان نامه دکترا، همچنين «سيستم هاي کنوني معامله و پرداخت در برابر کار براي همه» و «سياست هاي مالي و پولي» که اينها همه به زبان هاي گوناگون از جمله چيني و ژاپني ترجمه شده اند. اپريم چند قطعه آواز نيز تصنيف کرده است. او زبان هاي فارسي، ترکي، روسي، انگليسي، اسپانيايي و آسوري مادري خود را خوب مي دانست و به ارمني و فرانسوي کاملاً مسلط بود.

تا چند لحظه ديگر تن اپريم به خلوص عنصرهاي اساسي بدل مي شود. ليکن خاطره انساني که او بود نزد بعضي از ما باقي مي ماند. اين خاطره بازتاب وجود او در آيينه صيقلي يا غبار گرفته ذهن هر يک از ماست. نقشي که من در ذهن خود از او دارم نقش يک صراحت پرجرات است. او تشخص صداقت استوار بود. صداقت او هميشه مي سنجيد. او چشمگيري سنجش و درستي بود. تحليل هاي زبل و چابکي که او از مسائل و مردم مي کرد و سنجش هاي سريع و بي فاصله اش از رويدادها و وضعيت ها، بيشتر اوقات به چشم ديگران زبر و زورگويانه مي آمد؛ اين ديگران تنبلي که پابند رسوم پيش پا افتاده اند. او فردي بود که به اعتقادهاي اخلاقي مسلح بود. تعصبات خود را داشت اما اين تعصبات قسمتي از قوت محرکه اش بودند، قوتي که سبب محکم بودن بيان و شديد بودن حس و حفظ و اداره صداقت او مي شد زيرا اين تعصبات ميوه اعتقادهاي او بودند. من هيچ وقت از او دروغ نشنيدم، هيچ وقت حرص و خستي از او نديدم، هيچ وقت از او قبول بي انصافي و آنچه که به نظرش نادرست مي آمد، نديدم. با خويشان و دوستان و معارضان خود به همان قاطعيت و درستي رفتار مي کرد. او يک آدم سياسي محض بود که درست به خاطر آن چيزي که بود و آن چگونگي که داشت در هيچ يک از انضباط هاي سياسي و سازمان هاي سياسي موجود جا نمي افتاد. اين خود قسمت ديگري از شخصيت قدرتمند او بود. استقلال اخلاقي او از اين وضع تاکيد و تشديد مي يافت.

برخورد من با او 53 سال پيش بود که تازه برگشته بود از 10 سال اقامت در انگلستان و آن سال هاي پرحوادث از نيمه هاي دهه 1930 تا 1945 و انتخابات عمومي آنجا. هنوز بيست سال نداشت که بانک ملي ايران او را به انگلستان فرستاده بود براي تحصيل حسابداري عالي. خانواده او آسوري بودند. پدرش يک کشيش بود که قدرت مالي چنداني نداشت. تحصيل او به سرعت پيش رفت اما چون جنگ در جريان بود بازگشت او به ايران ميسر نمي شد بنابراين از ماندن در انگليس استفاده کرد براي تحصيل اقتصاد. وقتي که جنگ تمام شد او هم تحصيل خود را در مدرسه اقتصاد لندن به پايان رسانده بود. او هنوز در لندن بود که رئيس پرقدرت بانک ملي ايران ابوالحسن ابتهاج که رفته بود به کنفرانس برتون وودز به رياست هيات نمايندگي ايران، با کينز که رئيس هيات اقتصادي انگليس در همان کنفرانس بود، ملاقاتي داشت. وقتي کينز دانست ابتهاج از کدام کشور آمده است به او گفت؛ «ايران يک اقتصاددان بسيار درخشاني دارد که جواني است به نام اسحاق که يکي دو نکته از نظريه هاي مرا انتقاد کرده است که متاسفانه درست هم کرده است.» (اين داستان را خود آقاي ابتهاج بيست و خرده يي سال پيش وقتي که بانک خصوصي خودش، بانک ايرانيان را در تهران اداره مي کرد براي من تعريف کرد. آقاي ابتهاج اکنون و طي پانزده سال گذشته در لندن زندگي مي کند.)

اپريم پر از شور و اميدهاي سياسي که نتيجه ترقي عمومي نهضت هاي چپ در دنيا بود و او آن را طي انتخابات 1945 انگلستان ديده بود به ايران بازگشت. در بانک ملي ايران به او شغل مهمي دادند و او بلافاصله ابتهاج را از خود ناراضي کرد چون بلافاصله اتحاديه يي براي کارمندان بانک ترتيب داده بود. او را مجبور کردند و بعد به او دستور دادند اتحاديه را منحل کند، او در نگاهداري اش اصرار ورزيد. او را از بانک اخراج کردند.

در همان زمان او دست زد به انتقاد از سازمان و سياست هاي حزب توده که قرار بود در پنهاني حزب کمونيستي باشد. در اين زمينه او رساله يي نوشت که در بناي سياسي و گروه بندي هاي حرکت چپ در ايران اثر گذاشت. در اين رساله نامي از مولف نمي آيد و اين به علت يک نوع ترس يا دودلي از سوي او نبود بلکه باز درست به اين جهت بود که او جاه طلبي براي شخص خودش نداشت. او اين عقيده معقول را داشت که مردي از يک گروه اقليت بسيار کوچک نبايد در موضع چشمگير رهبري يک نهضت وسيع توده يي باشد.

اپريم در سال 1949 از ايران رفت و پس از چندي به کارمندي سازمان ملل متحد در نيويورک درآمد. در 1960 دبيرکل آن سازمان که داک هامرشولد بود او را به سمت کارمند برجسته امور اقتصادي فرستاد به کنگو تا گزارش بنويسد از وضع اقتصادي آن مستعمره که مي رفت اصطلاحاً استقلال به دست آورد.

حاصل کار او باز خالصاً اپريم بود. او براساس کاوش هاي کامل و دقيقي که کرده بود گزارشي جامع نوشته بود از غارت آن کشور به وسيله دستگاه هاي معلوم و معمول بين المللي. اينچنين گزارشي باب طبع دبيرکل نبود. او از اپريم خواست گزارش تازه يي بنويسد با بازبيني و با نرم کردن مطلب. اپريم در جواب گفته بود اعداد را نمي شود نرم کرد. اختلاف نظر ادامه يافت نتيجه اين شد که اپريم از سازمان ملل بيرون رفت.

او آمد به آکسفورد. در اينجا او خوش مي زيست. موريس بارا رئيس نام آور کالج مرد محکم، فراوان فرهيخته و بسيار دلپذير بود که خرد و شيرين زباني بسيار داشت. اپريم به او و کار خودش دل بست. بعد هم همسري گرفت که به وجه باورنکردني با او جور بود. کارهاي بسيار جالبي براي کالج وادهام کرد. از جمله ترتيب هايي داد و سرنخ هايي را جنباند تا از ايران مبلغ فراواني براي کتابخانه کالج فراهم کرد. همچنين به عنوان افسر ارشد تحقيقات در انستيتوي آمار اقتصادي کار کرد.

يک ماه پيش به من تلفن زد و بي هيچ مقدمه يا به حاشيه رفتن گفت سرطان دارد و نزديک به مرگ است و از من خواست به دوست ديگري که در لس آنجلس داريم تلفن کنم و بگويم. به سرعت رفتيم به بالينش. باز همان خود اپريم خالص بود. نه شکوه يي داشت و نه اداي حزن و غم و سوز و ناله از وضعش. رئاليسم، چشم در چشم واقعيت انداختن. از حفظ سرتاسر يک قصيده بلند سعدي را خواند که از سال هاي دبيرستان به يادش مانده بود و از بزرگ ترين کارهاي آن بزرگ ترين همه شاعران و نثرنويسان فارسي زبان است.

بس بگرديد و بگردد روزگار

دل به دنيا در نبندد هوشيار

اي که دستت مي رسد کاري بکن

پيش از آن کز تو نيايد هيچ کار

اين همه رفتند و ماي شوخ چشم

هيچ نگرفتيم از ايشان اعتبار

آنچه ديدي برقرار خود نماند

و آنچه بيني هم نماند برقرار

دير و زود اين شخص و شکل نازنين

خاک خواهد بودن و خاکش غبار

نام نيکوگر بماند زادمي

به کزو ماند سراي زرنگار

صورت زيباي ظاهر هيچ نيست

اي برادر سيرت زيبا بيار

آدمي را عقل بايد در بدن

ورنه جان در کالبد دارد حمار

ديو با مردم نياميزد مترس

بل بترس از مردمان ديوسار

سعديا چندان که مي داني بگوي

حق نبايد گفتن الا آشکار

شايد اپريم طي 60 و چند سال گذشته فرصتي نداشته به اين دوباره خواندن يا باز به ياد آوردن اين اثر محتشم، اما موقعيت و قبول انتهاي عمر که از آن نمي شود اجتناب کرد، کليد زده بود و اين قصيده را از پرونده هاي ياد بيرون کشانده بود. بسيار زنده بود در اين بستر مرگ و تنها دريغي که بر لب داشت از وضع جامعه و آنچه روي داده بود در انگلستان و روسيه و ايران در نيمه دوم اين قرن. هيچ چيز شخصي، همه چيز اجتماعي. او بسيار خودش بوده زنده.

روزي پيش از مرگ در 24 نوامبر صبح به او تلفن کردم و گفتم «داريم مي آييم.» گفت؛ «نياييد. پيش از اينکه برسيد من رفته ام.» آخرين وداعش با من به همان اندازه شوخ و تيز زبان بود که عرفاني و از روي واقعيت. گفت «يا حق». به اين معني که «اي نيکويي»، «اي خدا»، «اي حقيقت». همه به هم بافته در اين دو هجا.

«يا حق، اپريم،»

................

برگرفته از روزنامه اعتماد

+ نوشته شده توسط از نفس افتاده در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 10:47 |

پ.خ : برای من که از ابتدا جریان بازداشت دانشجویان پلی تکنیک را پیگیری کرده ام ، لغو حکم برائت دادگاه عمومی و صدور حکم زندان در دادگاه تجدیدنظر  چیزی بیشتر از رنج آور است . نمی دانم دقیقا" چند سالم بود ولی می بایست در سالهای آخر ابتدایی / اوایل راهنمایی بوده باشم . تلویزیون فیلمی رانشان می داد ( شاید برنامه هنر هفتم ؟ ) که در یک کشتی می گذشت و به یکی از ملاحان یا مسافران اتهامی ناباورانه وارد می شد که واکنش اش در مقابل آن تلاش برای باورکردن آنچه گفته می شود ، بود . پرسیدن از خود که آیا درست شنیده ام ؟

و بعد نمی تواند با حرف زدن از خودش دفاع کند . زبان اش نمی چرخد و در یک جنون آنی گردن تهمت زن را می گیرد و آنقدر فشار می دهد که ناگهان به خود می آید و می بیند که بدن مردک از حال رفت و خفه شد . این صحنه از فیلم – که نه نامش را می دانم و نه داستان اش را به جز همین صحنه – بارها برایم تداعی شده است ، در موقعیت های گوناگون ، برای خودم یا دیگران .

 

( بیانیه انجمن اسلامی امیرکبیر را در اینجا بخوانید و چون سایت در این مرز پر ... ! فیلتر است ، همین جا هم کپی می کنم .)

 

انجمن اسلامی امیرکبیر: در دادگاهی که اعتراف تحت شکنجه حجت است، انتظار تبرئه بیگناهان زیاده خواهی است

خبرنامه امیرکبیر: انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی امیرکبیر (پلی تکنیک تهران) با صدور بیانیه ای نسبت به تایید حکم ۷۸ ماه حبس سه دانشجوی در بند این دانشگاه شدیدا اعتراض کرد. متن این بیانیه به شرح زیر است:

و لا تلبسوا الحق بالباطل و تکتموا الحق و انتم تعلمون، حق را با باطل در نیامیزید و حقیقت را، در حالی که خود می دانید، کتمان نکنید (بقره، ۴۲)

بار دیگر آشکار شد که انتظار عدالت ورزی از سوی نهادهای قضایی در مملکتی که «استقلال» ترجمانی جز «وابستگی» ندارد، انتظاری نابجاست. یقینا در کشوری که اعتراف حجت نیست مگر آن که حاصل شلاق و شکنجه باشد و بازداشت به دل حاکمان نمی نشیند مگر وحشیانه و بر خلاف موازین قانون صورت گرفته باشد، انتظار تبرئه بیگناهان از مصادیق بارز زیاده خواهی است و جرم تلقی خواهد شد.

امروز اوقات مجید توکلی، احمد قصابان و احسان منصوری در شکنجه گاه اوین سپری می شود و نهایتا بعد از قریب به یک سال از بازداشت موقت، اتهامشان برای بیدادگاه قضایی جمهوری اسلامی محرز شده است. اگر چه جای شگفتی نداشت که آنان از ابتدا قصد را بر سرکوب منادیان آزادی گذاشته بودند. مسلما «اصل بر برائت است» برای عاملان قتل های زنجیره ای، برای خالقان فاجعه کوی دانشگاه و برای قاتلین ابراهیم لطف اللهی است. اما مگر ممکن است کسی که بانگ حق برکشیده، آزادی را مطالبه کرده و رئیس جمهور عوامفریب را به رسوایی کشانیده بیگناه باشد؟! وقتی دانشجویان مظلوم امیرکبیر حتی پیش از دستگیری در اظهارنظرهای مقامات دادستانی گناهکارند، چه توقعی از عدل دستگاه قضایی می توان داشت؟

به راستی چنانچه مجید، احمد و احسان مجرم بودند چگونه در دادگاه عمومی از کلیه اتهامات وارده مبرا شدند؟! مگر غیر از این است که قاضی پرونده در حکمی که متن آن موجود است کلیه اعترافات ایشان را متناقض، پریشان و تحت فشار و شکنجه تشخیص داد؟! و مگر دادگاه عمومی اعلام نداشت که نشریات جعلی بوده و هر گونه رابطه را میان این سه نفر و نشریات موهن غیرممکن دانست؟!

اگر قرار بود احترام به قانون در دادرسی این پرونده ملاک قرار گیرد، بعد از اعلام حکم تبرئه و صدور وثیقه از سوی دادگاه و تودیع مبلغ آن از سوی خانواده های دانشجویان در بند، می بایست بی درنگ حبس غیرقانونی این سه آذر اهورایی پایان می گرفت. لیک قصه چنین پایانی نداشت. چرا که بروز این رخداد شکست کامل دستگاه اطلاعاتی-امنیتی و مدیریت سرسپرده دانشگاه امیرکبیر را رقم می زد و تازه کنکاش افکار عمومی برای یافتن جاعلان حقیقی نشریات دانشجویی آغاز می شد و بی آبرویی ارمغانی بود برای وزیری که دانشجویان را متهم کرده بود، دادستانی که پیش از بازپرسی وقوع جرم برایش محرز گشته بود و برای شکنجه گری که با پشتکاری باور نکردنی اعتراف گرفته بود. و شاید مهم تر از همه توطئه انتقام ناکام می ماند.

آن چه بر سر محمود احمدی نژاد در دانشگاه امیرکبیر آمد و پرده ای که از شعارهای بی پایه و اساسش به کنار رفت باید که جایی تلافی می شد. و بازی تسویه حساب چه ناجوانمردانه طراحی شده بود و انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه امیرکبیر چه تقاص سختی باید که پس می داد. در حالی که هوشیاری جامعه دانشگاهی پلی تکنیک حسرت انقلاب فرهنگی دوم، که هدف دیگر این پروژه کثیف بود، را بر دل طراحان آن نشاند، تمام بغض و کینه مهرورزان بر پیکره لاغر و نحیف این سه دانشجوی بیگناه فرود آمد و دادستانی و دستگاه امنیتی-اطلاعاتی دولت با اعمال فشار و تهدیدهای مکرر بر قضات پرونده موفق شدند اندکی حس کینه توزی و انتقام جویی خود را التیام بخشند. تا بلکه با اشک مادران احمد، احسان و مجید آتش خشمشان را فروبنشانند.

حاکمیت اقتدارگرا و تمامیت خواه به خیال خود تصور می کند با تایید احکام زندان دانشجویان بی تقصیر، کار انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه امیرکبیر را یکسره کرده است. غافل از این که انجمن پلی تکنیک کما فی السابق دوشادوش اعضای در بند خود این روزگاران سخت را تحمل خواهد کرد و با گرفتن رای اعتماد از دادگاه افکار عمومی، بی ارزشی حکم این بیدادگاه را نمایان به رخشان خواهد کشید.

انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه امیرکبیر ضمن هشدار به قوه قضاییه و دولت نهم نسبت به ادامه بازداشت ناعادلانه مجید توکلی، احمد قصابان و احسان منصوری، از ریاست قوه قضاییه می خواهد که تا فرصت باقی است، با استفاده از اختیارات قانونی خود این پرونده را به مسیر قانونی بازگرداند. انجمن اسلامی امیرکبیر همچنین اعلام می دارد که این بی عدالتی بدون پاسخ نخواهد ماند و زین پس از دادستانی از هیچ سازمان و نهاد بین المللی در خصوص این پرونده فروگذار نخواهیم کرد.

به پای چوبه اعدام می برند تو را

در این سحرگه غمگین و سرد بارانی

سپیده مرگ تو باور نمی کند هنوز

تو سربلند سرود نبرد می خوانی

 

 

انجمن اسلامی دانشجویان

دانشگاه صنعتی امیرکبیر

(پلی تکنیک تهران)

۳۱ فروردین 1387

 

+ نوشته شده توسط از نفس افتاده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 11:8 |
 

اول این شعر میرزاده ی عشقی را بخوانید :

بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید
به چنین مجلس و بر کرّ و فـَرَش باید رید

به حقیقت در عدل ار در این بام و در است
به چنین عدل و به دیوار و دَرَش باید رید

آن‌که بگرفته از او تا کمر ایران را گــُه
به مکافات ، الی تا کمرش باید رید

پدر ملت ایران اگر این بی پدر است
بر چنین ملت و روح پدرش باید رید

به مدرس نتوان کرد جسارت اما
آن‌قدر هست که بر ریش خرش باید رید

این حرارت که به خود احمد آذر دارد
تا که خاموش شود ، بر شررش باید رید

شفق ِسرخ نوشت: آصف کرمانی مُرد
غفرالله ! کنون بر اثرش باید رید

آن دهستانی ِبی مدرکِ تحمیلی ِلــُر
از نوک پاش الی مغز ِسرش باید رید

گر ندارد ضرر و نفع ؛ مشیرالدوله
بهر این مُلک ، به نفع و ضررش باید رید

ار رَوَد مؤتمن‌الملک به مجلس ، گاهی
احتراما ًبه ‌سر ِرهگذرش باید رید
 
بعد این بیانیه ی عباس امیر انتظام را بخوانید :
 
به عنوان قديمی ترين زندانی وجدان و عقيده در ايران، بر اين باور هستم که اگر نافرمانی مدنی به شيوه قابل فهم برای افکار عمومی جهان صورت گيرد مسير دستيابی به حق تعيين سرنوشت را هموارتر خواهد کرد. به همين منظور به نظرم می رسد که علاوه بر حرکت سياسی، يعنی خودداری از مشارکت در انتخابات، می بايست به فعاليت ايجابی نيز مبادرت ورزيد
بيست و نه سال پيش در دفاع از حق تعيين سرنوشت مردم و حق حاکميت دمکراتيک با مجلس خبرگان به مخالفت برخاسته و انحلال آن را مطرح کردم. به باد افره اين گناه بزرگ به حبس ابد و محروميت از کليه حقوق اجتماعی و انسانی و از جمله ديدار فرزندان دلبندم محکوم شدم.
کارنامه سراسر تاريک و خونين حکومت اسلامی که برگ برگ آن انباشه از جنايت، اعدام، شکنجه، فقر، فساد، اعتياد، تحقير، تورم، ريا و فريبکاری است، بزرگترين دليل درستی تشخيص و اقدام در مخالفت با نظام سياسی برآمده از مجلس خبرگان می باشد.
من تشکيل مجلس موسسان منتخب مردم و تصويب قانون اساسی مترقی و دموکراتيک را ضرورت خروج از اين بن بست استبداد و ورود به دنيای آزاد و دمکراتيک می دانم و همچنان معتقد هستم که بدون تشکيل مجلس موسسان شرايط انتخابات آزاد و سالم فراهم نخواهد شد. به همين دليل انتخابات جمهوری اسلامی وسيله ای است برای سرپوش گذاشتن بر چپاول و غارت ثروتهای ملی و مصادره حق تعيين سرنوشت ملی.
انتخابات جمهوری اسلامی ايران، آزادی های مدنی، اجتماعی و سياسی را محدود کرده و در مقابل دامنه‌ی فقر، فساد و اعتياد را گسترش می دهد. در فاصله انتخابات مجلس هفتم تا به امروز قيمت مسکن و مايحتاج معمولی مردم چندين برابر شده و نرخ تورم و بيکاری افزايش يافته و چشم انداز آينده، تاريک و تاريک تر شده است.
در هر ثانيه از حيات مجلس هفتم و مجالس قبلی، هزاران نفر به زير خط فقر سقوط کرده و در دام اعتياد و فساد گرفتار آمده اند. اينهمه، در شرايطی است که قيمت نفت به بالاترين سطح خود رسيده است. بدون شک چپاول‌گران و غارتگران برای تداوم حيات ننگين خود و خلق معجزه هزاره سوم و... خود نيازمند انتخابات نمايشی و نمايش انتخاباتی می باشند. ولی ملت مبارز ايران نشان داده است که از تجربه تاريخی و آگاهی سياسی کافی برای گريز از اين دام ها برخوردار است.
من مطمئن هستم که ملت ايران در برخورد با روز ۲۴ اسفند تصميم شايسته اتخاذ خواهد کرد. عدم شرکت در بازی سياسی حاکميت، يک نافرمانی مدنی و بيان عقيده به شيوه مسالمت آميز می باشد. به عنوان قديمی ترين زندانی وجدان و عقيده در ايران، بر اين باور هستم که اگر نافرمانی مدنی به شيوه قابل فهم برای افکار عمومی جهان صورت گيرد مسير دستيابی به حق تعيين سرنوشت را هموارتر خواهد کرد. به همين منظور به نظرم می رسد که علاوه بر حرکت سياسی، يعنی خودداری از مشارکت در انتخابات، می بايست به فعاليت ايجابی نيز مبادرت ورزيد. همچون صدور اطلاعيه و بيانيه، عدم حضور در مراکز رای گيری، رفتن به مسافرت، تجمع در مراکز تفريحی، ترجيهاً در خارج از شهرها، پوشيدن لباسهای تيره و به طور کلی با استفاده از ابتکارات فردی بايد نافرمانی مدنی را به صورت عينی بازتاب دهيم.

۱۹ اسفند ۱۳۸۶
 
و بعد این مصاحبه ی عباس عبدی را بخوانید :

که می گوید :

 "به نظر من خطر یکدستی این حکومت بیشتر از چنددستی‌اش نیست. بخاطر اینکه آن چنددستی که وجود دارد، یعنی گروههای دیگر می‌آیند این حالت واکسینه را عوض می‌کنند، موجودات ضعیفی آنجا عمل می‌کنند، آنها را در واقع در برابر این نوع رفتارها واکسینه می‌کنند. ولشان بکنید، بگذارید هرجوری می‌خواهند خب راه خودشان را بروند. اگر فکر می‌کنند ما می‌توانیم جلویش را بگیریم، این دروغ است، دروغ است، دروغ است! "

        و اضافه کنم که اگر همه آنقدر واقع بین بودند یا فریبکار نبودند ، اکنون کارشان به دریوزگی یا امید زایی بیهوده نمی رسید :
"مظلومانه اما بانشاط در انتخابات شرکت می کنیم".
آه ای سید مظلوم ! ای آنکه مظلومیت و معصومیت ، سرنوشت غمبار زندگی توست . چقدر بدند آنهایی که - اسمشان را هم که نگفتی ؟!- به تو و یاران با وفایت ظلم می کنند !
آه که اشک از دیدگانم سرازیر است ! کاش می توانستم با 22 میلیون رای یارانت را به مجلس بفرستم تا زمینه را آماده حضور 22 میلیونی مردم در دور بعد ریاست جمهوری کنم و تو را ریس بافرهنگ ، مظلوم و سخنور ایران کنم . اما افسوس که فقط یک رای دارم من .
آی ابراهیم گلستان بزرگ ! کجایی؟ :
"ما آنقدرها هم وجود نداریم . بی بته ایم . بی بته بودن ما را مظلوم کرده است . مظلومیت هرگز دلیل حقانیت نیست . حقانیت کافی برای بردن نیست . بردن یک احاطه می خواهد . باید در نفس آقا شد . باید در ذهن روشن شد . باید بود . بی بته بودن ، در واقع ، نبودن است . تا وقتی که کشک توی دکه بقالی باید در انتظار خرید و فروش خود باشی _ بی حق چون و چرا در بها و در مصرف . این از جمله قواعد بازی ست . من کشک بودن را نمی خواهم ."

ای عجب دلتان /مان / شان بنگرفت و نشد جانتان/مان/شان ملول
زین هواهای عفن وین آب های ناگوار

برای ثبت در تاریخ !! - ۲۳ اسفند ۸۶
+ نوشته شده توسط از نفس افتاده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 16:46 |